رمان معشوقه فراری استاد

معشوقه فراری استاد
The runaway mistress novel Master

رمان معشوقه فراری استاد

همونطور که میدویدم به ساعت نگاه کردم.
آخ خدا، برفنا رفتم، ساعتو….!
من به تو چی بگم آقاجون آخه؟ الان اگه استاد مثل چی پرتم کنه بیرون من چیکار کنم؟
فقط سه روز از دانشگاه اومدنم گذشته، این دیر اومدنم یعنی از همین اول سال بینظمی که ازشم به شدت متنفرم.
به در کالسم که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ضربان قلبمو آرومتر کنم.
در نیمه باز بود واسه همین یه نگاه اجمالی به داخل کالس انداختم.
اولین چیز به صندلی استاد نگاه کردم که دیدم یه پسر جوون همونطور که سرش توی گوشیه روش نشسته.
دستمو روی قلبم گذاشتم.
آخ خدایا شکرت، انگار این دفعه شانسم خوب از آب دراومد استاد نیومده.
پسره چه راحتم روی صندلی استاد نشسته، چقدر پررو!
با حس خوبی که نصیبم شده بود کولمو روی دوشم تنظیم کردم و با سر خوشی وارد کلاس شدم که همه نگاه ها به سمتم چرخید.
با دیدن اون دوتا غزمیت، ”دوستای خوشگل و انگل جامعهی خودمو عرض میکنم“ به سمتشون رفتم و بلند گفتم: چاکر دوستهای خل خودم.
کولمو به سمت محدثه که با تعجب بهم نگاه میکرد پرت کردم و نگاهی به اطراف انداختم

-چرا واسم جا نگرفتید نامردا؟
چقدرم کالس سکوته!… انگار برای اولین بار کلاسی نصیبم شده که بچه هاش عین خودم آروم و خوبند، دمتون گرم رفقا
عطیه با استرس چشم و ابرو واسم اومد که گفتم: چیه؟
بیخیال اونها شدم و رو به دختر کنار عطیه گفتم: میشه بری یه جای دیگه بشینی؟
نمیدونم چرا همه نگاهشون بین منو پشت سرم میچرخید
محدثه سری تکون داد و آروم گفتم: از همین جلسه ی اول بدبخت شدی مطهره
خواستم حرفی بزنم اما صدای یه پسر پشت سرم بلند شد: احیانا اینجا در نداره؟
به سمتش چرخیدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم.
همون پسرهی خوشتیپ پررویی بود که روی صندلی استاد نشسته بود.
عجب اخمهای جذابی هم داره
– مامانت فدات شه
مثل خودش دست به سینه گفتم: داره
– اونوقت مگه کالس طویله ست که همینجوری سرتو بندازی پایین و بیای تو؟ 
– ببخشید، دقیقا مشکل چیه؟ نکنه دانشگاهم مبصر داره و خبر ندارم؟ 
یه قدم بهم نزدیک شد.
محدثه مانتومو کشید و آروم گفت: مطهره ایشون….

پسره جدی گفت: خانم موسوی لطفا برید بیرون!
ابروهام باالا پریدند.
-شما فامیلی منو از کجا میدونید؟ 
اخم کردم.
– نکنه غلدر کلاسید که فکر میکنه همه کاره ست؟ ببین پسر جون من تا حاالا از  پسری نترسیدم که بخوام از شما بترسم، پس لطفا مواظب کاراتون باشید وگرنه گزارش میدم.
ابروهاش باالا پریدند و با حرص خندید.
دانشجوها انگار که یه بازی مهیجیو دارند تماشا میکنند سکوت کرده بودند.
پسره خوب بهم نزدیک شد و لبشو با زبونش تر کرد.
رو به بچه ها گفت: اسم من کیه؟
همه با هم گفتند: مهرداد رادمنش.
با شنیدن فامیلش گفتم: اوه، پس شاید فامیل استادید که اینقدر خودتونو باالا میبینید.
پسره نمیدونست باید بخنده و یا اخم کنه.
بازم بلند گفت: من کیم؟
همه باهم گفتند: استاد.
چشمهام تا آخرین حد ممکن گرد شدند. !چی؟ –
تو صورتم خم شد.
-اوکی شدی خانم پررو؟ 
هل گفتم: دارند شوخی میکنند نه؟
به عقب چرخیدم.
-دارید شوخی میکنید؟ 
.عطیه با حرکت دست گفت: خاک تو سرت که از همین الان افتادی.
دستمو روی قلبم که تند میزد گذاشتم و آروم به سمت استاده چرخیدم.
جدی گفت: بفرمائید بیرون وقت کلاسو نگیرید
با التماس تند گفتم: غلط کردم استاد، ببخشید بخدا فکر میکردم استادم مسنه، اصلا فکرشو هم نمیکردم کسی که روی اون صندلی نشسته استاد باشه، لطفا لطفا
اخراجم نکنید من درسم خیلی برام مهمه، به جدم قسمتون میدم.
دستی به ته ریش مشکیش کشید.
چشمهامو مظلوم کردم.
-استاد، لطفا 
همیشه بابام میگه اگه تو این حالت معصومیت رو نداشتی موقع خرابکاریات میخواستی چیکار بکنی؟
با کمی مکث چرخید و به سمت میزش رفت.

-خیلوخب برید بشینید، بار آخرتونم باشه 
با خوشحالی گفتم: ممنونم استاد، قول میدم بار آخرمه.
بشکنی زدم و چرخیدم و کولمو از دست محدثه چنگ زدم.
هردوشون سری به عنوان تاسف برام تکون دادند که چپ چپ نگاهشون کردم.
به سمت آخرین صندلیهای طرف دخترا که خالی بود رفتم و روی یکیش نشستم.
استاد گوشیشو روی میز گذاشت و به طرفمون چرخید. تو صورتش دقیق شدم.
یه نمه آشنا میزنه ها! این بشر رو کجا دیدم؟
با صداش به خودم اومدم و مثل آدم نشستم.
– انگار قرار نیست اون چهار نفرم بیان، باید بگم اگه بخواین از همین اول سال اینطوری غیب کنید بدجور کلاهمون توی هم میره، این درس تخصصیه، هم عملی داره و هم تئوری، اگه غیب کنید قرار نیست بازم عملیه جلسه ی قبل رو بهتون بگم، فهمیدید؟
.همه با همه گفتیم: بله
-خوبه 
از توی کیفش لپ تاپیو بیرون آورد.
– این جلسه و جلسه ی بعد فعال تئوری داریم 
یکی از پسرا دستشو باالا برد.

-ببخشید استاد 
.استاد بهش نگاه کرد
-بفرمائید 
-کارگاه کامپیوتر که تو خود دانشگاهه؟ نه؟ 
.سری تکون داد
-بله
-وایی خدا بالاخره دارم به آرزوم میرسم .انیمیشن سازی، رشته ی مورد علاقم. یعنی خدایا روزی میرسه که بتونم یه شرکت تبلیغاتی خفن بزنم؟ این بزرگترین آرزومه!

 

mashooghe farari ostad
mashooghe farari ostad


**********

از بین مطالبی که گفت مهم هاشو یادداشت کردم
سر بلند کردم که به تخته نگاه کنم اما نگاهم بهش خورد که دیدم موشکافانه داره بهم نگاه میکنه.
مثل خودش به چشمهای مشکیش زل زدم.
بخدا من اینو یه جا دیدم.
یه پلک زد و با اخم نگاهشو ازم گرفت.
دستی به صورتم کشیدم و نگاهمو به میز دوختم. کجا دیدمش؟
بازم بهش نگاه کردم که دیدم بازم داره بهم نگاه میکنه
اینبار اخمی کردم
انگار منم برای اون آشنام
ماژیکشو روی میز گذاشت و بلند شد و دستی به کت مشکیای که به لطف هیکل ورزیده ش خوب تو تنش نشسته بود کشید.
ولی خداییش هیچوقت فکرشو نمیکردم که یه استاد جوون به تورم بخوره، میگفتم همه ی اینا واسه رمانهاست نه واقعیت
به دخترا نگاه کردم.
بعضیهاشون درست مثل اینکه چشمهاشون شبیه قلب شده باشه بهش نگاه میکردند که خندم گرفت.
یعنی خاک تو اون سرتون که اینقدر پسر ندیده اید!
استاد دستهاشو داخل جیب شلوارش برد و گفت: کسی سوالی داره؟
یکی از دخترا با ناز گفت: میتونم چندتا سوال شخصی ازتون بپرسم استاد؟
برخالف اینکه فکر میکردم الان با اخم و مغروریت میگه ”نه“ گفت: بپرسید
ابروهام بالا پریدند
دختره: چند سالتونه؟
-بیست و نه .اینبار دیگه واقعا تعجب کردم
!بیست و نه؟!

اصلا بهش نمیخوره.
یکی از دخترا با تعجب گفت: واقعا؟! اصلا بهتون نمیخوره!
.با صدای محدثه پوفی کشیدم.
الان آمار جد در جدشو بیرون میکشه.
-میتونم بپرسم چرا استادیو انتخاب کردید؟ 
-علاقمه، از بچگی عاشق این بودم که هر چیو یاد میگیرم به یکی یاد بدم، استاد بودن یه جور سرگرمیه واسم
واو! چه پسر خوبی! خوشمان آمد.
محدثه: یعنی به جز استادی شغل دیگه ای هم دارید؟
عطیه رو دیدم که آرنجشو تو پهلوش کوبید و اونم چشم غره ای بهش رفت.
-بله دارم 
-میتونم …..
اینبار من بلند با حرص گفتم: لطفا ساکت شو محدثه جان، آخه مگه فضولی تو؟
یه دفعه کلاس از خنده مثل بمب منفجر شد.
وایساد و با حرص گفت: به تو چه خب؟ کنجکاوم همین.
با اشاره ی دست گفتم: بشین سرجات تا….
با صدای خندون استاد ساکت شدم. دعوا نکنید خانما، خودم اگه نمیخواستم بهتون جواب نمیدادم
محو چهره ی خندونش شدم. چقدر با نمکه، خدا برای مادرش نگهش داره.
محدثه باز برگشت و با پررویی گفت: اون شغلتون چیه؟
استاد خندون سری به چپ و راست تکون داد و بهمون نزدیکتر شد.
-خوبه من گفتم سوال درسی بپرسید !
محدثه با ناز که از حق نگذرم صداشو به شدت جذاب میکرد گفت: استاد، لطفا بگید دیگه.
استاد با خنده گفت: ببخشید، اینو دیگه نمیتونم بگم.
بشکنی زدم و با خنده گفتم: دمتون گرم استاد.
رو به محدثه پیروزمندانه گفتم: دلم خنک شد، حقته تا اینقدر فضول نباشی.
از جا پرید و با حرص گفت: بذار بریم خونه دارم برات، وقتی ناهار امروز رو نپختم خودت باید بپزی میفهمی.
پسرا کشیده گفتند: اووووو
عطیه دستشو گرفت و نالید: محدثه جونم منکه چیزی نگفتم اون بیشعور ضایع ت کرد .

صدای خنده تو کلاس پیچید.
محدثه: تو غصه نخور عشقم، هوای تو رو دارم.

با خنده گفتم: کسی مشتاق خوردن غذاهای بدمزه ت نیست عزیزم.
محدثه به سمتم جبهه گرفت که استاد دستهاشو بالا برد و با خنده گفت: دیگه بسه، دعواهاتون باشه واسه بعد از کلاس، الان دیگه ادامه ی درس.
محدثه چشم غره ای که به لطف اون چشم های قهوه ای خیلی روشنش ترسناک میشد رفت و نشست.
با حس خوبی که امروز نصیبم شده بود به صندلی تکیه دادم.
آخیش، تلافی اون روزی که ضایعم کردیو سرت درآوردم، االان شب راحت سرمو روی بالشت میذارم.
آقای استاد بازم مشغول درس دادن شد.
استاد کیف به دست که به سمت در رفت زیپ کولمو بستم.
قبل از اینکه بیرون بره بازم موشکافانه بهم نگاه کرد و بعد از کلاس بیرون رفت.
با ذهنی که به شدت درگیر بود کولمو روی دوشم انداختم و به سمتشون رفتم.
با هم از کلاس بیرون اومدیم.
ناخونمو به لبم کشیدم.
سعی میکردم بفهمم کجا دیدمش اما این مغزم جوابی بهم نمیداد.
با دستی که به شونم خورد از جا پریدم و تند گفتم: چی شده؟
محدثه با خنده گفت: تو فکری!
عطیه شیطون گفت: فکر کنم وجودش از عشق این استادمون پر شده.

تموم کنجکاویم پرید و آروم با غم گفتم: زر نزن، بهتون گفتم اسم عشقو جلوی من نیارید.
محدثه پوفی کشید و معترضانه گفت: مطهره، سه سال گذشته، نمیشه که همش با یه تلنگر یادش بیوفتی!
.نفس عمیقی کشید
-بیخیال .
عطیه: بیخیال این حرفهای قدیمی و مزخرف… استاده آشنا بودا
با تعجب گفتم: برای تو هم آشنا بود؟!
از سالن دانشگاه بیرون اومدیم.
عطیه: آره، خیلی ذهنمو درگیر کرده که کجا دیدمش.
محدثه: واسه منم خیلی آشناست.
متفکر گفتم: پس اگه واسه سه تامون آشناست یعنی اینکه سه تامون که باهم بودیم.
دیدیمش، اما کجا؟
شونه ای باالا انداختند
پوفی کشیدم.
-بیخیال، آمپر مغزم زد باال کلم داغ کرد از بس فکر کردم
به کمر محدثه زدم.
-بریم خونه، یه ناهار مشتی بخوریم که … .نالیدم: شب آقاجون گفته مهمون داره و منم باید باشم
محدثه پشت چشمی نازک کرد.
-منکه امروز نمیپزم 
خندیدم.
-مشخص میشه عزیزم، تو دلت رحم میاد.
-هه هه، عمرا !
مطمئن گفتم: میبینیم خانم.


************

دانلود-رمان-معشوقه-فراری-استاد
دانلود-رمان-معشوقه-فراری-استاد


گازی از سیب زدم و بوی غذا رو با لذت، عمیق بو کشیدم.
-چه بویی هم راه انداختی محدثه جون .
کنارش رفتم و محکم گونشو بوسیدم که با خنده چشم غره ای بهم رفت.
از آشپزخونه بیرون اومدم که عطیه رو درحال ور رفتن با تلوزیون دیدم.
-درست نشد؟ 
-نه، فکر کنم باید برم باالای پشت بوم، آنتنش خرابه .
گازی از سیب زدم.
کنارش رفتم و لگدی به باسنش که حاالا با خم بودنش واسه کرم ریختن خوب وسوه م میکرد زدم که پشت تلوزیون فرو رفت.
شروع کردم به خندیدن.

با خنده خودمو روی کاناپه انداختم.
با قیافه ی برزخی بلند شد و به سمتم هجوم آورد که با خنده جیغی کشیدم و سریع بلند شدم و سیبو روی کاناپه پرت کردم.
با عصبانیت داد زد: بگیرمت اون موهای خوشگل بلندتو از ریشه در میکشم.
صدای خندم اوج گرفت.
دور هال نقلیمون میچرخیدیم و محدثه هم با لذت دم آشپزخونه بهمون نگاه میکرد،
انگار که داره فیلم سینمایی تعقیب و گریز میبینه.
با صدای تلفن خونه هردومون از حرکت ایستادم.
یه نگاهی به هم انداختیم که درآخر محدثه پوفی کشید و به سمتش رفت.
-اصلا خودم برمیدارم، شما زحمت نکشید .
باالا سر تلفن وایساد اما بهم نگاه کرد.
-آقاجونته .
پوفی کشیدم و به سمتش رفتم.
با کمی مکث برش داشتم و بیحوصله جواب دادم: سلام آقاجون.
-سلام نوه خوشگلم، خوبی باباجون؟ 
روی صندلی نشستم.
-خوبم شما خوبید؟ 
-منم خوبم، زنگ زدم بگم مهمونی شبو یادت نره ها! تو باید به نمایندگی بابا و مامانت باشی

به طور نمادین ناخون هامو توی صورتم کشیدم و سعی کردم حرصم رو لحنم تاثیر نذاره.
-چشم قربونت برم، من کی حرفهای شما رو نادیده گرفتم .
با آرامش همیشگیش گفت: فداتشم، خب من برم به کارهام برسم باباجون، شب میبینمت.
-منم میبینمتون 
-خداحافظ .
-خداحافظ .
صدای بوق که توی گوشم پیچید تلفنو سر جاش گذاشتم و به اون دوتا که مثل عزرائیل بالای سرم وایساده بودند نگاه کردم.
عطیه: چی میگفت؟
نفسمو به بیرون فوت کردم و بلند شدم.
-همون حرفهای صبحی، خوبه صبح دو ساعت داشت واسم روضه میخوند که باعث شد آخرشم دیر برسم دانشگاه!
محدثه با چهره ی سوالی گفت: حاالا چرا اینقدر تاکید داره بری؟
-میگه دوست قدیمیشو پیدا و دعوت کرده و قراره با کلهم خانواده ش بیان، منم به  نمایندگی مامان و بابام باید اونجا باشم. .پوفی کشیدم و به سمت دستشویی رفتم.
از االان که به این فکر میکنم قراره اون پسر عمه ی غزمیتمو ببینم چهار ستون بدنم میلرزه.
وارد دستشویی شدم.
خیر سرم واسه دانشگاه اومدم تهران که از دست غر زدنهای مامان و گیر دادنهای بابام و خانوادهی مامانم راحت بشم اما االان درست افتادم تو چاه خانواده ی بابام!
کاش یه شهری میرفتم که هیچ فامیلی نداشتمو با خیال راحت درس میخوندم اما به
هر حال خوشحالم که آرزوی دوره ی هنرستانم به حقیقت پیوست و هر سه تامون تونستیم یه دانشگاه خوب تو تهران قبول بشیم
یادمه چقدر تو اون دوره میشستیم و با هم در مورد این روزا بحث و گفت و گو میکردیم.


مــهــرداد#


.کیفمو روی کاناپه انداختم و دستهامو از هم باز کردم
-بیا بغلم عشق خودم 
.با خنده به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و چند بار به کمرم زد.
-خل من چطوره؟ 
خندیدم.
-عالی .

از بغلش بیرون اومدم و مشتی به بازوش زدم.
-چه خبرا؟ ترکیه خوش گذشت؟ 
-اوف عالی بود داداش، حسابی حال کردم .
.همونطور که به اطراف نگاه میکردم گفتم: پس خداروشکر
.بهش نگاه کردم
-بابا کجاست؟
خودشو روی کاناپه انداخت.
-طبق معمول شرکت 
به ساعت نگاه کرد.
-مگه مرجان قرار نبود بیاد؟ 
-صبح زنگ زد گفت نمیتونه بیاد .
با تعجب گفت: چرا؟
-چرا دیگه؟ چون خواهرمون هیچ کارش طبق برنامه ریزی نیست .
روی کاناپه دراز کشید.
-دلم برای آوا تنگ شده، الهی دایی قربونش بره.
با یادآوری وروجک خانواده لبخندی روی لبم نشست.
-منم دلم براش تنگ شده 
کیفمو برداشتم و به سمت پله ها رفتم و مشغول باز کردن دکمه هام شدم.

-تا برمیگردم یه قهوه ی داداش ساز واسم درست کن.
-تو جون بخواه گوگولی من .
خندیدم و از پله ها بالا اومدم .
وارد اتاقم شدم و کیفمو سر جای همیشگیش گذاشتم.
کتو روی جالباسی گذاشتم اما با یادآوری دختره طولانی به دیوار نگاه کردم.
خیلی آشنا بود، چرا یادم نمیاد کجا دیدمش؟
اون چشمهای قهوه ایش بیشتر از هر چیزی آشنا بود.
پوفی کشیدم و مشتمو آروم به سرم کوبیدم.
دارم دیوونه میشم.
لباسهامو که بیرون آوردم وارد حمام شدم.
!ولی عجب پررویی بودا
خندیدم.
چجوری هم حرف میزد.
اینطور نمیشه، باید تو آرامش بشینم فکر کنم کجا دیدمش وگرنه مغزم هنگ میکنه…
روی کاناپه نشستم و نگاهی به فنجون قهوه که بخار ازش بیرون میزد انداختم.
-دستت طلا داداش جون.
-قابلی نداره.
بهش نگاه کردم. چه خبر از دوست دخترت؟
بیخیال شونه ای باالا انداخت.
– الان یه روزه خبری ازش ندارم، هر جا میخواد باشه باشه، فقط مهم اینه که بعضی شبا کنارم باشه یه فیضی ازش ببرم
سری به عنوان تاسف تکون داد.
-تو آدم نمیشی، بابا بفهمه چه گند کاری هایی میکنی اعدامت میکنه 
خندید و دراز کشید.
-نترس، نمیفهمه .
از خونسردیش خندیدم.
-چه خبر از نگار؟ 
شونه ای باال انداختم.
-االان سه ماهیه که خبری ازش ندارم .
باز نشست.
-اونم نتونست؟ 
نفس عمیقی کشید.
-نه .
-دکتر که میری هنوز؟ 
با کمی مکث گفتم: نه.

اخم کرد.
-یعنی چی مهرداد؟ برو بلکه شاید درمان شدی .
نفسمو با غم به بیرون فوت کردم.
-نمیشه برادر من نمیشه، چندین ساله که میرم دکتر اما هیچی به هیچی، ول کن .
بذار این چند سالی هم که زندم بگذره بعدم که میمیرم.
اخمش عمیقتر شد و عصبی گفت: بپا چی میگی! فقط تو نیستی که این بیماریو داره، خیلیا داشتند و درمان شدن، شرط اولشم امیده.
نفس عمیقی کشیدم.
-نمیشه ماهان، دکتر میگه اگه یه روزی دیدی نسبت به دختری یه ذره هم کشش پیدا کردی این یعنی خبر خوب، احتمال درمان شدنت هست.
دستهامو از هم باز کردم.
-اما خبری نیست، ماهان من یه ذره هم به دختری کشش پیدا نمیکنم چه برسه به تحریک!
بهم نزدیکتر شد.
-خب شاید نگار و اینا کارشونو بلد نبودند 
-نه برادرم، اونقدر حرفه ای بودند که اگه تو جای من بودی از شهوت دیوونه میشدی.
با غم نگاهم کرد. دستی تو صورتم کشیدم و خلاف واقعیت گفتم: بیخیال، بهش عادت کردم.
.نفس عمیقی کشید و به مبل تکیه داد.
-اما من دلم روشنه، میدونم روزی میرسه که تو هم طعم لذتو میچشی .
لبخند پر غم و حرفی زدم.
مثل همیشه واسه عوض کردن حالم زود از فاز غم بیرون اومد و محکم روی رونم زد.
-اینها رو بیخیال داداش، امشب بخور بخوره 
درحالی که از درد رونمو ماساژ میدادم با تعجب گفتم: یعنی چی؟!
– امشب دوست قدیمی بابا احمد دعوتمون کرده عمارتش، تموم خانواده ی بابا احمد 
که ما هم جزوشونیم دعوتیم.
چشمکی زد.
-میریم اونجا آتیش میسوزونیم، میگن چندتا نوه ی دختر داره 
خندم گرفت.
تو صورتم خم شد.
-یه خورده اذیت کردن اون دخترا فکر نکنم بد باشه 
خندیدم.
-بازم؟ 
کشیده گفت: آره، بازم.
به بازوم زد.

-یالا بگو که پایه ای برادر دیوونه ی من .
خندیدم و با بدجنسی گفتم: پایتم برادر کوچیکه.
تکیه مو از صندلی گرفتم.
-اما هر کار میکنیم باید جوری باشه که آبروی بابا احمدم حفظ بشه. 
خندید.
-خیالت تخت، وقتی من نقشه کشمون باشم فکر همه جاش هستم، امشب قراره کلی بخندیم.


مـطـهـره#


کیفمو توی اتاق مخصوصی که همیشه توی این عمارت مال منه گذاشتم و دستی به وضعم کشیدم.
برخلاف بابابزرگم که خیلی پولداره ما پولدار نیستیم، یعنی معمولی هستیم اما دوتا از عمه هام به لطف شوهراشون حسابی پولدارند و اون یکی عمومم دکتره و آخرین عمومم وضعش مثل ماست.
وای خدا یعنی امشب قراره اون دختر عمه ها و عموی فیس و افاده ایمو ببینم؟
یادم نمیره زن عموم و عمه هام چقدر به پولداریشون مینازند و همیشه به مامان و بابای بدبختم و همینطور اون یکی عموم تیکه میندازند.
شونه ای بالا انداختم.
والا واسه منکه مهم نیست… پولدار نیستیم فدا سرمون، بابام هیچ چیزی واسم کم نذاشته و هر وقت هر چیزی خواستم واسم خریده، درست مثل یه بچه پولدار بزرگم کرده… الهی قربونش برم… خانوادم می ارزه به خانواده ی عمه هامو عموم که خدا میدونه چند وقت یک بار همو میبینند… همش درحال تفریحند یا درحال کار کردن.
برخلاف بقیه آقاجون عاشق منه، یعنی اونها رو هم دوست داره ها اما منو بیشتر
جوری که یه اتاق تو این عمارت داده مخصوص خودم، دیگه چه کنیم؟ از بس زبون
دارم ماشاالاااا، بعد از فوت مامان بزرگم ”خدا رحمتش کنه، نور به قبرش بباره“ من بیشترین وقتمو واسه آقاجون گذاشتم و چند وقت تهران پیشش موندم، برخلاف بقیه که چند روز که گذشت دیگه نگفتند بابایی داریم که تنهاست.
سری به عنوان تاسف تکون دادم و از اتاق بیرون اومدم.
بالای پله ها وایسادم.
عجب نمایی داره، به به! یعنی نگاهم که به این خوراکیها و شیرینیها میوفته گرسنممیشه.
حیف نیست چیزای به این خوشمزه رو من نخورم و بره تو حلق اون کسایی که نمیشناسمشون؟
از پله ها پایین اومدم و با صدای بلند و کشیده گفتم: خاتون جون؟
چیزی نگذشت که با خنده بیرون اومد.
-باز چی میخوای که اینجور صدام میکنی؟ 
به سمتش رفتم.
-یه کم از اون لواشکهای مشتیتو بده بخورم، میدونم که حالا حالاها نمیتونم به اون چیزای خوشمزه ی توی سالن دست بزنم وگرنه آقاجون پوستمو میکنه.
با خنده توی آشپزخونه رفت.
-بیا وورجک، بیا .
با خوشحالی پشت سرش رفتم.
در یکی از کابینتها رو باز کرد و یه تیکه لواشک بهم داد که گونشو محکم بوسیدم.
-آخ قربون دستت .
نگاهم به کاهوها افتاد که دوتا از خدمتکارهای دیگه داشتند ریز میکردند.
-میگما یه چاقو به منم بده کمکتون کنم 
چپ چپ بهم نگاه کرد.
-بیا برو دختر، تو رو چه به اینکارا؟ 
با تعجب گفتم: وا خب میخوام کمک کنم.
با اخم چرخوندم و به بیرون آشپزخونه بردم.
-نمیخواد، یهو سر و کلهی عمه هات پیدا میشه، ببینند داری کار میکنی باز تحقیرت میکنند.
بیخیال شونه ای باالا انداختم.
-مهم نیست. 
با حرکت دست گفت: برو.
بعد توی آشپزخونه رفت. .یه گاز از لواشک زدم که وجودم سرشار از لذت شد.
با لذت لواشکو مزه مزه کردم.
به این میگن زندگی، قربونت لواشک.
صدای در بلند شد و پس بندش صدای جیغ جیغوی نجلا و مهلا دختر عمه های…
استغفرالا! کل عمارتو پر کرد که از حس خوبم بیرون کشیده شدم و پوفی کشیدم
لواشکو یک جا خوردم و به سمتشون رفتم.
مادر و دخترا مثل همیشه به خود رسیده و بوی ادکلنهای میلیونیشون بینیمو قلقلک میداد.
با دیدنم عمه مریم گفت: به! سالم مطهره جان.
به زور لبخندی زدم.
سلام عمه جان، خوبید؟ –
-خوبم عزیزم .
مهلا منو تو بغلش انداخت و گفت: سالم دختر دایی عزیزم
چند بار به کمرش زدم و درحالی که داشتم له میشدم گفتم: سالم، خوبی؟ خوشی؟
حالا میشه ولم کنی؟ له شدم.
با خنده ازم جدا شد.
خیلی سر و سنگین با نجلا دست دادم و سالم و احوال پرسی کردیم.
با ورود آقا علی، شوهر عمه لبخندی زدم.

-سلام
مثل همیشه با مهربونی جوابمو داد.
به سمت مبلها راهنماییشون کردم.
عمه روی مبل نشست.
-آقاجون کجاست؟ 
-یه کم بیرون کار داشتند، الاناست که دیگه برگرده .
عقب عقب رفتم.
-با اجازتون من برم یه کم سر و وضعمو مرتب کنم برمیگردم .
بعد به سمت پله ها رفتم و ازشون باالا اومدم.
خودمو توی اتاق انداختم و در رو بستم.
نفس آسوده ای کشیدم.
جو خیلی سنگین بود.
صبر میکنم وقتی همه اومدند میرم پایین.
از توی آینه نگاهی به خودم انداختم.
مانتوی آبی سفید بلندی که پوشیده بودم خوب به تنم نشسته بود.
شالمو از سرم کندم و به جاش روسری سفیدمو از توی کمد برداشتم و مدل شیکیبستمش.
عطرمو از توی کیفم بیرون آوردم و بوش کردم که از بوی گرم و شیرینش لبخندی .روی لبم نشست
هیچوقت حسرت اون ادکلنهای افتضاح میلیونی که عمههام و دختر عمه هام و زن داییم میزنند نمیخورم.
به نظر من حس زندگیو تو همین عطرهای پونزده هزار تومنی میشه حس کرد، اون ادکلنها بیشتر بوی طمع و مغروریت میدندعطرمو به مچم زدم و توی کیفم گذاشتمش.
هیچ وقت چادر سر نمیکنم اما به هر حال حجاب و خط قرمزهایی واسه خودم دارم.
از صداها میشد فهمید اون یکی عمم و هردوی عموهامم اومدند.
به عشق عموهامم که شده باالاخره از اتاق بیرون اومدم
همین که از پله ها پایین اومدم نگاهها به سمتم چرخید.
لبخند کم رنگی زدم.
-سلام به همگی 
تک به تک بغلشون کردم.
ارشیا: سلام.
بهش نگاه کردم و خیلی سر و سنگین گفتم: سلام
لبخندی زد.
-خیلی وقته ندیدمت .
-آره، خیلی وقته

خواست حرفی بزنه که برای اینکه خفه بشه رو به عموی کوچیکم حسین مثل همیشه با سر خوشی توی بغلش پریدم و پاهامو دور کمرش حلقه کردم.
-سالم عشق خودم 
خندید و بغلم کرد.
-سلامدیوونهی من 
زن عموم ریز ریزکی خندید.
عموی کوچیکیم سی سالشه و همین باعث میشه خیلی باهاش راحت باشم، همین عموییه که وضعش مثل ماست
گونشو بوسیدم و از بغلش پایین پریدم که خندید و به بازوم زد.
-چه خبرا؟ 
.به قفسه ی سینه ش زدم.
-سلامتی. 
نگاه های حسادت بار اون سه تا دخترا رو حس میکردم.
با زن عمو راضیه که سالم و احوال پرسی کردم رو به روی عمو بزرگم علی وایسادم و خیلی مودبانه دستمو دراز کردم
-سلام عمو جان .
با لبخند پر ابهت همیشگیش باهام دست داد.
-سلام، خوبی؟  .لبخندی روی لبم نشست.
-خوبم .
دوسش داشتم اما بخاطر سن و بیشتر چهره ش جرئت نمیکردم مثل اون عموم توی بغلش بپرم.
خیلی سر و سنگین با زن عمو نرگس سالم و احوال پرسی کردم اما بازم نگاههای تحقیر کننده شو روی لباسهام حس میکردم که باعث میشد پوزخند محوی روی لبم بشینه.
همه روی مبلها نشستند.
خواستم بشینم اما با صدای آقاجون به سمتش چرخیدم.
-سلام عزیزای دلم 
مثل همیشه زودتر از بقیه به سمتش رفتم و بغلش کردم.
-سلام آقاجون خودم .
بغلم کرد.
-سلام عزیزدلم 
سپیده دختر عموم با لحن پر حرصی گفت: تایمت تموم شد مطهره جون، نوبت ماست.
بدون توجه بهش دست چروکیده آقاجونو گرفتم اما تا خواستم ببوسم دستشو روی شونم گذاشت و سریع اون دستشو بیرونش کشید.

-عه عه دختر، از اینکارا نکن .
با لبخند گفتم: چشم.
.با لبخند مهربونی نگاهم کرد.
باالاخره عقب رفتم تا بقیه هم سالم و احوال پرسی کنند.
روی یکی از مبلها نشستم.
لبخندها و حرفهای خرکی اون سه تا رو میشنیدم؛ مثال میخوان رو دست من بزنند،ولی کور خوندند نمیتونند.
پا روی پا انداختم و گوشیمو از جیبم بیرون آوردم.
توی تلگرام رفتم و واسه محدثه فرستادم: چه خبر چنگیز خان مغول؟
مثل همیشه به دقیقه نکشیده جوابمو داد.
-سلامتی گودزیلای آفریقایی، چه خبره اونجا؟ 
چیکار کنیم دیگه؟ اینم روش ابراز محبت ما به هم دیگه ست.
فرستادم: خبر خاصی نیست، فعلا  اون طایفه نیومده.
نگاه خیره ی یکیو حس کردم که سرمو باالا آوردم و اولین نفر با ارشیا چشم تو چشم.شدم
.سوالی بهش نگاه کردم
کمی دست دست کرد اما آخرش به سمتم اومد که به طور نامحسوس نفسمو به بیرون فوت کردم. کنارم نشست
-چه خبرا؟ دانشگاه خوبه؟ 
سرمو توی گوشی بردم.
-خوبه .
دستشو روی مبل گذاشت و به سمتم خم شد.
-امشب میخوام باهات حرف بزنم، تنها، دوتایی .
اخم کردم و بهش نگاه کردم که صورتم تو نزدیکی صورتش قرار گرفت.
-واسه چی؟ چی میخوای بگی؟ 
نگاهش گستاخانه واسه لحظه ای لبمو شکار کرد که اخمهام بیشتر به هم گره خوردند.
زود نگاهشو به چشمهام دوخت.
-الان نمیتونم بگم 
با صدای زن عمو نرگس بهش نگاه کردیم.
-ارشیا جان؟ 
ارشیا: جانم؟
.چشم غره ای که زن عمو بهش رفت از نگاهم دور نموند.
بچه ننه حساب کار دستش اومد و بلند شد و کنار باباش که حاال همگی نشسته بودند نشست. .پوزخندی زدم
بچه ننه!
سرمو توی گوشی بردم که دیدم محدثه کلی پیام داده که خوندمو جوابشو ندادم.
آخرین پیامشم این بود: هی یابو مرض داری سین میکنی جواب نمیدی؟
خندم گرفت.
واسش فرستادم: ببخشید این پسر عمه ی مامانیم داشت زر زر میکرد.
یه دفعه در باز شد و یه خدمتکار عده ایو به داخل راهنمایی کرد که همگی بلند شدند. و به تبعیت ازشون بلند شدم.
واسه محی فرستادم: فعلا تا بعدا خر من.
صدای خوش و بش اوج گرفت که پشت سرشون رفتم.
تک به تک بزرگا باهم دست میدادند.
چند تا دختر جوون و پسرای گوگولی هم بودند و دست یکیشونم دست گل بزرگی بود که قیافه شو نشون نمیداد
کنارش یه پسر بود که به چشم برادری خیلی جذاب بود.
بیخیال اونها شدم و منم با زنهاشون با خوشرویی دست دادم و سلام کردم که همشون با مهربونی جوابمو دادند
با دیدن یه دختر خوشگل و کوچولوی حدود چهار سالهای که تو بغل یه زن بود که اسمشو مرجان معرفی کرده بود لبخندی زدم و لپشو کشیدم.

-اسمت چیه خانم خوشگل؟ 
از خجالت سرشو تو سینه ی مامانش پنهان کرد که مرجان خندید و گفت: اسمش آواست.
خندیدم.
-خدا براتون نگهش داره 
لبخندی زد.
-ممنونم 
آقاجون: همگی بشینید رو پا واینسید.
سرمو چرخوندم اما با کسی که دیدم چشمهام کم مونده بود از کاسه بیرون بزنه
این اینجا چیکار میکنه؟
نگاهش بهم خورد که شدید جا خورد.
همه داشتند به سمت مبلها میرفتند اما من و اون میخکوب و یه پسر کنارش کنجکاو وایساده بودیم.
پسره کنارش تو پهلوش زد و آروم یه چیزی گفت.
نگاه استاد رادمنش گستاخانه از سر تا پامو برانداز کرد که اخمی کردم و زود چرخیدم. و به سمت بقیه که حاالا داشتند مینشستند رفتم
همه روی مبلهایی که تو یه دایره ی بزرگ دور هم چیده شده بود نشستند.
کنار زن عمو راضیه خالی بود که به سمتش رفتم. .اون دوتا هم اومدند و درست رو به روی من نشستند
نمیتونستم بهش نگاه کردم چون همش خیال میکردم همه قراره بفهمند استادمه
لبمو گزیدم.
اگه سوژه بیوفته دستشون که استاد جوون دارم چه شود!
به به! عجب شانس خوب و گندی دارم، میبینی خدا؟ از بین این همه آدم توی تهران درست این استاده باید نوه ی دوست آقاجون باشه!
اون کسی که کنار آقاجون نشسته بود و از همه پیرتر بودنش نشون میداد دوست آقاجونه گفت: رضاجان میبینم نوه ها ماشاالا بزرگ بزرگ شدند.
آقاجون خندید
-آره دیگه، چند ساله گذشته، ماشالا خودتم حسابی نوه داریا 
نگاهم رو جوونا چرخید و شمارششون کردم که ببینم چندتا نوه داره.
تا چهار رسیدم، همین که نگاهم تو نگاه استاد گره خورد اصلا یادم رفت تا چند رسیدم.
هل کرده کمی جا به جا شدم و سرمو پایین انداختم.
با شنیدن اسمم سریع سرمو باالا آوردم که گردنم بدجور گرفت و صورتم جمع شد.
دستمو روش گذاشتم و ماساژش دادم.
آقاجون: خوبی باباجان؟
از خجالت گر گرفتم. آدم خجالتی ای نبودم اما الان که استادم درست جلوم نشسته باعث میشه که خجالت بکشم، تازشم استادی که اول با دانشجو اشتباهش گرفتم و باهاش بحث کردم
-خوبم آقاجون 
به من اشاره کرد.
-مطهره ست، دختر مهدی .
آقا احمد ابروهاشو بالا داد.
-واقعا؟ چه بزرگ و خانم شدی 
لبخند خجالت زده ای زدم و سرمو پایین انداختم، دستی به روسریم کشیدم و گفتم:
لطف دارید شما.
یه خانم دیگه که نزدیک آقا احمد نشسته بود گفت: انشالا دیگه وقتشه همه ی نوه هاتون سروسامون بگیرند، دیگه مرد و خانمی شدند واسه خودشون
مهلا و سپیده رو دیدم که مثل خر ذوق کردند که با تاسف بهشون نگاه کردم و زیر لب نوچ نوچی گفتم.
آقاجون: انشالا زن و شوهر خوب براشون پیدا کنم همشونو میفرستم میره.
اخم کردم.
-اوا آقاجون؟! انگار از دستمون خسته شدین که میخواین بفرستینمون بریم 
همگی خندیدند.
آقاجون: تو که حالا حالاها عروست نمیکنم، تو بری کی به من سر میزنه؟

لبخند حرص دراری زدم و مانتومو مرتب کردم.نگاههای پر حرص عمه هام و زن عموم و اون سه تا رو خوب میدیدم
مرجان: اما به نظرم مطهره جانو زودتر باید عروس کنید چون فکر کنم از بس خانمه خواستگارا صف کشیدند براش.
با خجالت لبخندی زدم.
جون مادرتون از بحث عروس کردن من بیاین بیرون، اینجور پیش بره سر سفره ی عقدم میذارینم و یه بچه هم میندازین تو بغلم.
زن عمو با حرص پنهانی گفت: آقاجون دختر منم کم از مطهره نداره، کلی خواستگار دکتر و مهندس داره ولی خب، الان میگه میخواد ادامه ی تحصیل بده، فکر نکنم واسه مطهره جان بخاطر سطح خانوادش دکتر و مهندسی بیاد.
لباسمو تو مشتم گرفتم و دندونهامو روی هم فشار دادم.
واسه کم کردن روشو هم که شده گفتم: مطمئنی زن عمو جان؟ پس نفهمیدید هفته ی پیش یه خواستگار برام اومد که دکتر بود و قرار بود بره خارج زندگی کنه؟
با شنیدن صدای استاد نفس تو سینم حبس شد.
-بزرگان عزیز، بیاین از بحث خواستگاریو عروسی بیرون بیاین، یه کم از دوران قدیمتون واسمون تعریف کنید حسابی کنجکاویم.
سپیده هم واسه جلب توجه با ناز گفت: درست میگند آقای….
بهش نگاه کرد که استاد گفت: مهرداد هستم.

-آهان، آقا مهرداد درست میگند 
با تاسف بهش نگاه کردم.آقا احمد دستهاشو توی هم قفل کرد
-پس خوب گوش بدید که حسابی جالبه 
شروع کرد به تعریف کردن.
خدمتکارها اومدند و واسه همه بشقاب گذاشتند و میوه تعارف کردند.
به استاد نگاه کردم.دست به سینه با ژست خاصی گوش میداد. پسره ی کناریش کمی شبیه خودش بود، فکر کنم برادرشه. از حق نگذرم حسابی جذابه، مخصوصا با این تیپش.
موهای خوش حالت مشکیش آدمو مجبور میکنه که دست توش بکشه
لبمو گزیدم.
دختر حیا کن.
صدای زن عمو راضیه رو کنار گوشم شنیدم.
-چشمتو گرفته؟ 
با اخم گفتم: چه حرفا.
شیطون بهم نگاه کرد.
-پس چرا اینجور بهش نگاه میکنی؟ .نزدیکتر شدم و آروم گفتم: یه چیز میگم ولی هیچ کسی نفهمه
کنجکاو گفت: بگو نمیگم.
نیم نگاهی به استاد انداختم و گفتم: اگه بگم استادمه باور میکنی؟
تعجب کرد.
-این استادته؟ 
سری تکون داد.
لبخند بدجنسی زد.
-جون بابا عجب استادی داریا! منکه شانس استاد جوونم نداشتم .
نیم نگاهی بهش انداخت.
-چقدرم جذابه لعنتی 
تک خنده ای کردم.
-از دست تو زن عمو! عمو بفهمه کلتو میکنه 
خندید و درست نشست.
بهش نگاه کردم که انگار سنگینی نگاهمو حس کرد و بهم چشم دوخت. دست به سینه نگاه دقیقی بهم انداخت
دقیق تو صورتش نگاه کردم تا بلکه این مغزم بتونه بفهمه کجا دیدمش.
رشته ی نگاهم با لرزش گوشیم قطع شد.
برش داشتم و به صفحه ش نگاه کردم اما با شماره ای که دیدم نفسم بند اومد و ضربان قلبم بالا رفت.
یه نگاه پر استرسی به اطراف انداختم.
رد دادم که بازم زنگ زد.
بازم رد دادم اما بازم زنگ زد.
خدا لعنتت کنه که دست از سرم برنمیداری.
به اجبار بلند شدم که نگاه ها به سمتم چرخید.
با استرس لبخندی زدم.
-با اجازه واسه تلفن جواب دادن از حضورتون مرخص میشم 
اینو گفتم و تند به سمت در رفتم.
بیرون اومدم که سوز سرد مثل شلاق به صورتم خورد.
به جلو قدم برداشتم.
با دست کمی عرق کرده تماس و وصل کردم و تند گفتم: باز چی از جونم میخوای؟
هان؟
-اول اینکه سالم مطهره جان دوم اینکه آروم باش، تو چرا اینقدر استرس میگیری؟ 
اخم کردم.
-تو چرا دست از سرم برنمیداری؟ هان؟ مگه جواب رد بهت ندادم؟ 
پوفی کشید.
-مطهره منکه حرفی بدی بهت نزدم، نگفتم دوست دخترم شو، کار نامعقولی هم .ازت نخواستم، فقط بهت گفتم که اجازه بده بیام خواستگاریت.
عصبانیت و بغض باهم ترکیب شدند.
-لعنتی تو دوست محمد بودی، من چجوری میتونم با دوستش ازدواج کنم؟ هان؟ 
فکر اینو بکن که هر وقت کنار تو باشم یاد اون میوفتم، وقتی بغلم میکنی یاد اون میوفتم.

با بغض گفتم: تو حتی وقتی هم بهم زنگ میزنی یاد اون میفتم.
با غم گفت: فکر میکنی داغش واسه منم سرد شده؟ نه، مطهره میخوام باهات ازدواج کنم تا مثل محمد برات باشم، تا از امانتی داداشم خوب محافظت کنم، تو چرا نمیفهمی؟
چشمهامو بستم و بغض به سکوت وادارم کرد.


مهـرداد#


وقتی با استرس ازمون دور شد مشکوک بهش نگاه کردم.
.یه حسی وادارم میکرد که از کاراش سردربیارم
نکنه دوست پسرش بوده؟ اما فکر نمیکنم داشته باشه اما شایدم داشته باشه، ولی چرا اینقدر رنگش پرید؟
دستی به ته ریشم کشیدم.
درآخر از جام بلند شدم که همه بهم نگاه کردند.
بابا احمد: چیزی شده پسرم

-نه باباجان، گوشیمو تو ماشین جا گذاشتم میرم که برش دارم 
ماهان آروم گفت: گوشیتو که برداشتی.
چپ چپ بهش نگاه کردم که چشمهاش و ریز کرد.
-میخوای بری دنبال دختره؟ 
جوابشو ندارم و با گفتن ”با اجازه“ به سمت در رفتم.
از خونه بیرون اومدم و کتمو مرتب کردم.
.به دنبالش نگاهمو چرخوندم که کنار آلاچیق دیدم.
.آروم به پشت سرش رفتم
از حرفهاش سردرنمیاوردم اما تنها چیزی که ازشون فهمیدم این بود که فرد پشت گوشی یه مزاحم همیشگیه.
اخمهام شدید به هم گره خوردند و غیرتم حسابی زد بالا
تو یه حرکت غیر ارادی و بدون فکر کردن گوشیو از دستش چنگ زدم که با یه هین بلند به سمتم چرخید و با چشمهای گرد شده شکه بهم نگاه کرد.
با اخم گوشیو به گوشم چسبوندم.
-ببین پسر جون دیگه نبینم بهش زنگ بزنی، شیرفهم شدی؟ 
جدی گفت: شما؟


مـطـهـره#

 

بیشتر بخوانید  کارتون انیمیشن شجاعان هوانیروز

با بهت و ناباوری بهش نگاه میکردم و شدید قفل کرده بودم.
-هر کسی هستم بهت ربط نداره فقط اینو بدون اگه یه بار دیگه بهش زنگ بزنی بد میبینی.
اینو گفت و قطع کرد.
با نگاه تیزی گفت: کی بود؟
به خودم اومدم و عصبانیت وجودمو پر کرد.
گوشیمو از دستش چنگ زدم و داد زدم: این چه کاری بود؟ هان؟ فال گوش وایسادید. که چی بشه؟ به شما چه؟
عصبی گفت: مواظب لحنت باش دخترجون، انگار تو هم خوشت میاد که بهت زنگ بزنه، نه؟
خونم به جوش اومد.
محکم به عقب هلش دادم و بلند گفتم: به شما چه؟ هان؟ بذارید حرمتتونو نگه دارم
پوزخندی زد.
-بیچاره مامان و بابات که نمیدونند دخترشونو چیکاره ست .
دیگه نفهمیدم چیکار میکنم و سیلی ای به صورتش زدم که سرش به طرفی چرخید و چشمهاشو بست.
نفس زنان و با عصبانیت بهش نگاه کردم.
با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفتم: مواظب حرفاتون باشید….

کشیده گفتم: استاد!
.دندونهاشو روی هم فشار داد.
شما از هیچی خبر ندارید پس ناحق هرزگیو به یکی نچسبونید، حیفه این مملکت که همچین آدم بیفرهنگی اس….
هنوز حرفمو کامل نکرده بودم که مثل ببر زخمی به سمتم هجوم آورد و محکم بهستون آلاچیق کوبیدم که از درد چشمهامو روی هم فشار دادم.
یقه مو بیشتر تو مشتش گرفت و عصبی گفت: تو هم مواظب حرفهات و کارات باش دانشجو کوچولو.
چشمهامو باز کردم که چشمهاشو تو میلی متری صورتم دیدم.

-حد خودتو بدون وگرنه خوب سر کلاس حالتو میگیرم .
از عصبانیت رو به انفجار بودم اما بخاطر درسم سکوت کردم.
نگاهش با گستاخی به سمت لب ظریف و خوش فرمم کشیده شد که استرس به خشمم اضافه شد.
-باشه قبول، حالا هم برید عقب ممکنه یکی ببینتمون استاد 
لبشو با زبونش تر کرد.
با کمی مکث به چشمهام نگاه کرد و بعد از کمی خیرگی ولم کرد و با قدمهای بلند ازم دور شد و دستی توی موهاش کشید که چشمهامو بستم و نفس حبس شدمو به بیرون فرستادم.

با لرزش گوشیم بهش نگاه کردم که با دیدن شماره ی حسام زیر لب ”خدا لعنتت کنه ای“ گفتم و بدون فکر به کسایی که شاید نگرانم بشند گوشیمو به کل خاموش کردم.
آرومتر که شدم به سمت عمارت قدم برداشتم.
استاده ی پررو و بیشخصیت، فکر میکنه کیه که واسه من غیرتش گل میکنه.
وارد سالن شدم که هوای گرم صورتمو نوازش کرد.
با دیدن اینکه همه بلند شدند تعجب کردم.
بهشون که نزدیک شدم با تعجب گفتم: چرا بلند شدید؟
آقاجون: داریم میریم تو هوای آزاد.
با تعجب گفتم: سرده که…
آقا احمد: زیاد که سرد نیست دخترم، من و رضا کلا به فضاهای بسته عادت نداریم.
آهانی گفتم.
با دیدن اینکه بعضی از نوه ها نشستند بیخیال بیرون رفتن شدم و منم نشستم.
استاده اینورا نبود که فهمیدم اونم داره میره.
بیتفاوت و بیتوجه به بقیه موز و سیبیو توی بشقاب گذاشتم و مشغول پوست کندنشون شدم
-تو که داشتی میرفتی .
با صدای متعجب یکی سرمو بلند کردم که با دیدن اینکه استادم نشست اخمهامو توی هم کشیدم و به کارم ادامه دادم
استاد: بیخیال اونها و حرفهاشون، حسش نیست گوش بدم.
زیر چشمی بهش نگاه کردم.
خداروشکر جای سیلیم قرمز نشده بود.
عجب سیلیه مشتی هم بهش زدم.
لبمو گزیدم.
مشتی؟! وقتی انداختت میفهمی مشتی یعنی چی.
صدای سپیده بلند شد.
-بیاین همگی صمیمی باهم برخورد کنیم 
یکی از دخترای اون طایفه گفت: آره موافقم، من اسمم ترلانه.
سپیده: منم سپیده.
مهلا: منم مهلا.
نجلا : منم نجلا .
.ارشیا: منم ارشیا
.پسره ی کنار استاد: منم ماهان
.یه دختر دیگه: منم سحر.
.و در آخر استاد پررو: منم مهرداد.
بی تفاوت سیبیو توی دهنم گذاشتم و همونطور که به اطراف نگاه میکردم .
میجویدم
ماهان: شما نمیخوان خودتونو معرفی کنید؟
بهش نگاه کردم و خیلی رک گفتم: لازم نمیبینم.
نجلا : بیخیال اون، اون همیشه ضدحاله، اصلا دختر باحال و پایه ای نیست
پوزخندی زدم
-من هر جا که لیاقتشو داشته باشند با اون جو صمیمی میشیم و چون تو الان توی این جوی لیاقتی نمیبینم
عصبی گفت: مواظب حرفهات باش مطهره.
سیب دیگه ای خوردم.
-هستم تو نگران نباش.
نفس عصبی کشید و فنجونیو از روی میز برداشت.
استاد کتشو از تنش بیرون آورد و به صندلی آویزون کرد.
عجب هیکلی لامصب! بازوها رو!
نگاه خیره ی اون سه تا و البته ترلانو روی استاد حس کردم.
استاد با ابروهای بالا رفته گفت: چیزی میخواین بهم بگید؟
سه تاشون نگاهشونو زود ازش گرفتند اما سپیده با پررویی گفت: معلومه بدنسازی کار میکنید، چه باشگاهی میرید که منم داداشمو اونجا بفرستم؟
به جاش ماهان گفت: اون تو خونه ورزش میکنه ابروهام بالا پریدند
سپیده: آهان.
دیگه سکوت تو هال حکم فرما شد.
چیزی نگذشت که صدای استاد بلند شد.
-نجلا خانم ساعت چنده؟ 
ناخودآگاه اخمی کردم
حتما هم باید به اون میگفتی؟ مگه خودت ساعت نداری؟
نجلا از اینکه به اون گفته خر ذوق شده دستشو چرخوند و به ساعت مچیش نگاه کرد اما حواسش نبود لیوان چایی توی دستشه و همه ی دار و ندارش خیس شد که جیغی کشید و سریع بلند شد
صدای خنده ها اوج گرفت که از خنده دلمو گرفتم و خم شدم.
با جیغ به سمت آشپزخونه دوید و داد زد: خاتون سیب زمینی واسم رنده کن سوختم.
مهلا با نگرانی پشت سرش دوید.
اونقدر خندیدم که با ته مونده ی خندم اشکهامو پاک کردم و با حس خوبی که نصیبم شده بود به مبل تکیه دادم
وای خدا!
نگاهم به استاد و ماهان خورد که پنهانی مشتهاشونو به هم کوبیدند و آروم خندیدند که با چشمهای گرد شده نگاهشون کردم.

انگار نقششون بوده و از عمد استاد به نجلا گفته
نگاه استاد بهم خورد که خودشو جمع کرد و چاییشو برداشت.
عجب آدمایی! خیر سرش مثال استاد این مملکته

 

بیشتر بخوانید  راهنمای حل جدول کلمات (آمیرزا و ....)

*********

eshghe fararie ostad novel
eshghe fararie ostad novel


آروم پشت سرشون رفتم
پشت دیوار رفتند که وایسادم و به حرفهاشون گوش دادم
ماهان: یکیشون حذف شد، سه تا دیگه موندند
تعجب کردم.
استاد: ببین، دور مطهره رو خط بکش، شاگردمه نمیخوام شخصیت استادیم بره زیر سوال.
بیشتر تعجب کردم
این دوتا رسما دیوونند! خدایا چقدر شرند
ماهان: اون که نمیفهمه کار ماست
استاد محکم گفت: همین که گفتم
ماهان: باشه بابا، حاال اخم نکن برادرم
لبمو گزیدم
این مثال بیست و نه سالشه؟!
ماهان: این سوسکه رو روی کی امتحان کنیم؟

خندم گرفت.
آخ خدا سپیده از سوسک وحشت داره
با فکری که تو ذهنم جرقه خورد از پشت دیوار بیرون اومدم که دوتاشون مثل مجرما از جا پریدند.
با جدیت و دست به جیب بهشون نزدیک شدم.
-به به، شما مثال استادمید؟ خجالت بکشید بیست و نه سالتونه 
با اخم گفت: در مورد چی حرف میزنی؟
نگاهم به جعبه ی چوبی کوچیک تو مشت ماهان افتاد.
با زیرکی بهشون نزدیک شدم.
سعی داشتند خودشونو به اون راه بزنند.
به جعبه اشاره کردم.
-سوسکه اون توعه نه؟ 
آب دهنشو با صدا قورت داد.
با بدجنسی گفتم: فکر کنم باید برم به آقا احمد گزارش بدم که چه نوه هایی داره.
بعد لبخند بدجنسی زدم و چرخیدم تا برم اما یکی بازومو گرفت که دیدم استاده.
با اخم گفت: کاری نکن که بعدا تو کلاس پشیمونت کنم.
بهش نزدیک شدم و بدون هیچ ترسی گفتم: هر کار میخواین بکنید… استاد.
به سمت خودش کشیدم که هینی گفتم. خواست حرفی بزنه که زودتر گفتم: به یه شرط نمیگم
ماهان تند گفت: چه شرطی؟
دیگه نتونستم خندمو نگه دارم و با خنده گفتم: بذارید منم شریکتون باشم.
بازوم از دست استاد ول شد و هردوشون با تعجب بهم نگاه کردند
دست به جیب نگاهمو بین هردوشون چرخوندم.
-منم شریکتون، چون حسابی ازشون بدم میاد 
کم کم لبخند بدجنسی رو لب استاد نقش بست.
-برخالف ظاهرت تو هم شری دانشجو کوچولو .
-نه شرتر از شما استاد !


*******

 

بیشتر بخوانید  جواب کامل تمام مراحل بازی باقلوا آیفون اپل iOS (آپدیت روزانه ۲۱۳۸ مرحله)

این داستان ادامه دارد و در همین پیج آپدیت می شود…

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

ورود به سایت

خوش آمدید! وارد حساب کاربری خود شوید

بخاطر بسپار فراموشی رمز عبور ؟

آیا حساب کاربری ندارید.؟ عضویت

Lost Password

عضویت