کتاب پس من کر می شوم (قسمت سوم)

کتاب داستان "پس من کر می شوم"

کتاب پس من کر می شوم (قسمت سوم)

نوشته : متین رسولی

 

 پس از کلی چونه زدن با صاحب ماشین یک هفته خرید را به تعویق انداختم و از شانس من هم دلار کمی بالا رفت و ۱۲۲۰۰ فروختم . جالب اینکه فردای آن روز دلار شد ۱۱۸۰۰ و من خیلی خوشحالی کردم. فرداش رفتم تعویض پلاک و خودرو رسما مال من شد! بماند که در راه صرافی به خیال اینکه راحت دلارها را می فروشم آنرا در جیبم گذاشتم و رهسپار شدم.بعضی جاها از کوچه پس کوچه و بعضی جاها با سرعت بسیار زیاد حرکت کردم تا تعقیب کننده احتمالی مرا گم کند. بعد از آن هم که جای پارک پیدا نمی کردم و خیلی از صرافی مورد نظر دورتر پارک کردم و پیاده به آنجا رفتم و این خود یک شگرد دزدها است که بتوانند فرد مورد نظرشان را در این فاصله تعقیب کنند و تنها گیر بیاورند پس کلی ماشین آورده و در جاهای پارک نزدیک صرافی پارک می کنند!

 

صرافی دلار و یورو
صرافی دلار و یورو

قبل از اینکه به صرافی برسم ضربان قلبم بسیار بالا رفت و حالم بد شد. چقدر پولدار بودن و حمل پول سخت و شکنجه آور است. از چشم من همه دزد بودند! هر کسی که بمن نگاه می کرد آن لحظه دزد بود!!! دلم برای پولدارها سوخت! واقعا چقدر سختی می کشند. من که برای چند روز پول ناچیزی گیرم آمده بود انقدر عذاب کشیدم وای بحال آنها! خلاصه رفتم داخل صرافی و ای وای آنها خرید نداشتند آن هم بخاطر متلاطم بودن بازار و ثابت نبودن قیمت ها. این هم مطمئنم کار دلال ها و دزدهاست. بی شرف ها! خلاصه با هزار ترس و لرز آمدم بیرون و راهی سمت ماشین شدم. اما پاهایم می لرزید و راه را گم کرده بودم. ناگهان یک موتوری دوترک به سمتم آمدند و من ناگهان دچار خلسه شدم . چیزی که میدیدم فراتر از پلان های سینمایی بود. گویی چشمانم زوم کرده بودند از کمر موتورسواران به پایین را میدیدم تا زمین! صحنه پر از دود و حرکت آنها بسیار صحنه آهسته! روی دست یکی از انها پر از خالکوبی ودر دستش چیزی شبیه چاقو . این صحنه بصورت اسلوموشن به من نزدیک میشد و من فقط روی آن یک تکه زوم کرده بودم و سست شده بودم .

 

دزدی در روز روشن
دزدی در روز روشن

مطمون بودم که آنها دزد هستند و کارم تمام است. وقتی بمن نزدیک شدند قید همه چیز را زدم و آماده بودم که ناگهان آنها با نگاهی اخم آلود از کنار من رد شدند و رفتند. اصلا باورم نمی شد. با چاقو بمن حمله نکردند و اصلا کاری باهام نداشتند . باورنکردنی بود! بلافاصله خودم را به یک دکه رساندم و یک لیموناد شیشه ای گرفتم. گلویم خشک شده بود و گرمارده شده بودم. فورا لیموناد را خوردم و شیشه آن را برای محافظت از خودم در یک
دستم به حالتی که بتوانم آن را در سر دزد بعدی بکوبم گرفتم. در راه به یک صرافی دیگر رفتم و قیمت پرسیدم اما از بخت بد آنها هم خرید نداشتند. بیرون آمدن از صرافی یا بانک خیلی حس بدی دارد. مطمئنا همیشه یک دزد از جایی دور بشما نگاه می کند و او چون حرفه ای است می تواند تخمین بزند پول هایتان را کجا قایم کرده اید!
وقتی به ماشین رسیدم سریع سوار شدم و درها را قفل کردم و بعد از چند دقیقه از گرما مجبور شدم کولر بگیرم. یک ساعتی صبر کردم تا قیمت ها تثبیت شود وپس از ده ها تماس تلفنی که باعث شدند باتری گوشی ام تمام شود یک صرافی اوکی داد و من سریعا مجددا از ماشین پیاده شدم و بسمت آن رفتم. دلارها را که دادم شماره تلفن من را خواستند و من دادم اما گفتند که خط تلفن باید به نام خودت باشد و خط من که بنام برادرم که خارج از کشور است بود مجبور شدم کلی فکر کنم تا یکی از خطوط از کار افتاده خود را که بنام خودم گرفته بودم شماره اش را بازیابی کنم. وگرنه باید می رفتم یک خط تلفن جدید می خریدم!! چه ربطی دارد نمی دانم! آنها گفتند که با بتو چک می دهیم اما من نقد می خواستم و گفتند فقط به حساب بانک ملی می توانند نقد بریزند و من که حساب ملی نداشتم سریع به پدرم زنگ زدم و خوشبختانه او حساب ملی داشت و داد . اما سقف واریز ۵۰ میلیون تومان بود و مجبور شدند از دو کارت به حساب ما آن ۶۱ میلیون را بریزند. وقتی کارم در صرافی تمام شد و پول نقد شد انگار که دوبال در آوردم و سبک بال و خوشحال بسمت خانه رفتم و فردایش هم در صف طولانی تعویض پلاک و ساعت ها صبر و معطلی بلخره تمام شد! هر چند که قیافه رییس صرافی با آن چشم های ورقلمبیده اش دقیقا که پدرسوخته مکار را نمایش میداد!
خلاصه که در نهایت ماشین از آن من شد ,واقعا خوشحالم ازین موضوع ؛ بماند که من اصلا نمی دانستم ۲۰۶ تیپ ۵ نیمه فول هم دارد و اصلا به کولر ماشین دقت نکردم که دستی است و اتومات نیست. اما خوشبختانه فول و نیمه فول این خودرو بجز چند تفاوت ظاهری فرق چندانی با هم ندارند. این شد که من ماشین دار شدم و سرخوش و مست از ماشین زیبا با رینگ های بسیار جذابش از سواری با آن کیف می کنم! خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم که خرید خوبی کرده ام و ضرر نکردم. یک قفل فرمان, یک قفل رینگ ها؛ یک قفل کاپون, یک قفل کامپیوتر ماشین و یک قفل زاپاس هم روی ماشین انداختم تا خیالم راحت راحت باشد. خلاصه پس از تفتیش دخترهای مورد علاقه ام و بررسی معشوق ها و عاشق ها و شاید ربط آنها به قیمت دلار و ماشین و جاسوس ها و دلال ها و دزدهایی که سر راه شما قرار میگیرند به اینجا رسیدیم که من توانستم یکی از خاطراتم را بدون فراموشی به رشته تحریر دربیاورم.

به این نوشته امتیاز دهید :

بدون دیدگاه

ارسال دیدگاه

چهار × چهار =

ورود به سایت

خوش آمدید! وارد حساب کاربری خود شوید

بخاطر بسپار فراموشی رمز عبور ؟

آیا حساب کاربری ندارید.؟ عضویت

Lost Password

عضویت